سفارش تبلیغ
سفید کننده دندان
صدای فریادی از پشت آن انتها می آید...
صدای فریادی از پشت آن انتها می آید...


 


 


باور کن همه اش را ریز به ریز گشتم....


اما هرچه بیشتر می گشتم کمتر می یافتم....به سیاهی اش که عادت کردم همان چند تا هم در نظرم تاریک می نمود...


آسمان را می گویم...3 ستاره بیشتر نداشت.... دیروز که که در عمق تاریکی روی کلبه ام نشسته بودم...تنها...


در یکایک برگ های بهاری اش که می گشتم همان روزها را یافتم و همان 3 ستاره را... و تورا که یکایک برگ هایش پر از روشنایی ات کرده بودی...


اما....


حالا داشتم به همان چند ستاره کفایت می کردم.....


به یاد داری که که در همان سطر که  ستاره ها را مخاطب قرار دادی؟


به یاد داری صدای ورق خوردنش را؟؟؟؟


چه سیاهی روشنی بود..... هیچ به یاد می آوری؟؟؟


 


اما... تو رفتی و به آن ها پیوستی .... و من ماندم....همان طور محو بر روی همان کلبه... و روی همان صندلی که به آن عرش می گفتی و با همان صدا که دلاویزترینش می خواندی...


هیچگاه به آن اوجی که تو رسیدی حتی نگاه هم نمی توانستم بکنم... تو سبکبال بودی.... اما من دلم پر بود... سنگین بودم...نمی توانستم بال بزنم...


آسمان برایم مرز داشت...


اما برای تو  بی حد و اندازه بود...........


اما دیروز که ستاره ها را می دیدم ... دلم هوا ی آن روها را کرد...دلم هوای اوج گرفتن داشت......


 دیروز می خواستم پرواز کنم....


می خواستم روشنی بخش باشم...درست مثل آن روز های تو.......


بعد از این همه برگ....و این همه سطر....واین همه بی ستارگی....


دیشب بادبادکم را از خاک پاک کردم....


گره هایش را باز کردم و دلش را با دلم خالی کردم...............


 


دیشب بادبادکم را به باد سپردم...


این بار بی وابستگی....


بدون غصه ی دل................


دیشب برخلاف همیشه به بادبادکم – وشاید بادبادکت – تمام چراغ ها را آویزان کردم....


و رفت...


بدون دغدغه.... هراس....و پاک..............


دیشب آسمان من به جای 3 ستاره پر از ستاره شد..... دیشب آسمان نورانی بود...


درست مثل همان شب ها.... همان شب ها که با روز اشتباهشان می گرفتم....


بدون این پابندی................و.................وابستگی..........................و سنگینی.......




آزاد و بی نیازم................


 


 پ.ن: من راه طولانی ای در پیش دارم....دعایم کنید...






مریم گلی....


نوشته شده در یکشنبه 27/6/90ساعت 11:39 عصر توسط مریم گلی نظرات ( ) |

 


دیروز من آنجا بودم... و آسمان هم پابرجا همانجا ایستاده بود....


دیروز صخره هایش هم همان صخره ها بود.... دیروز تنها رویشان نشسته بودم.... و دریا..... -همان که همیشه می گفتی عاشقش هستی- آرام جلو می آمد و با خشم به پایم می کوبید......


دیروز باران هم بود.....و باران -که خودت می دانی- به چشمهایم می آمد... سخت می آمد.... و من باز هم همان حرف را -البته این بار آرام تر- با خودم تکرار کردم....




دیروز همان ساحل آن روز با همان سادگی و پاکی اش پابرجا بود..... و .....


دیروز ....


همان سنگ.... با همان خاطره اش که تو نشانه اش قرار دادی با همان اقتدار در کنار ساحل نشسته بود....


دیروز ..... اما.......


آن سنگ.... کمرنگ تر از قبل به یاد می آورد ....


به رغم آن روز با دیدن این خاطره دیگر نگران نشدم....


                      و


                                من


                                            حتی


                                                     به یادت آن زیبایی را به دریا نینداختم....


     دیروز من..... برخلاف همیشه و هر روزم.....


                                                به یادت نباریدم.....


                                                                       و به یادت به پاکی همان که می گفتی قسم نخوردم....


                  


                    دیروز نبودی.... اما من پس از سالها وعده ام را -درست مثل خودت- به فراموشی سپردم....




دیروز


بعد از این همه سال....


-و با تمام خوشحالی ام-


در همان ساحل دویدم....


و به دور از چشم تو،


تمام آرزو هایم را هوا کردم...........


-به دور از چشم تو-


مریم گلی


شهریور90



------------------------------------------------------------------------------



آزاد شو از بند خویش، زنجیر را بــاور نکن




اکنون زمان زندگیست، تاخیر را بــاور نکن

حرف از هیاهو کم بزن از آشتی‌ها دم بزن



از دشمنی پرهیز کن، شمشیر را بــاور نکن


 



خود را ضعیف و کم ندان، تنها در این عالم ندان




تو شاهکار خالقی، تحقیر را بــاور نکن



بر روی بوم زندگی هر چیز می‌خواهی بکش




زیبا و زشتش پای توست تقدیر را بــاور نکن




تصویر اگر زیبا نبود، نقّاش خوبی نیستی


از نو دوباره رسم کن، تصویر را بــاور نکن




خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید



 



پرواز کن تا آرزو، زنجیر را بــاور نکن. . .


(شعر از مهدی جوینی)


 


نوشته شده در یکشنبه 13/6/90ساعت 10:49 صبح توسط مریم گلی نظرات ( ) |



این روزا که میگذره.... اصلا برام مهم نیست بعدش چی میشه....


برام مهم نیست بعدش سر از کجا در میارم و کیا دور و اطرافم رو پر می کنن....




اما خوشحالم.... در اوج همه ی گریه هام خوشحالم....


خوشحالم که این روزا میگذرن...


و دعا می کنم هر چی زودتر تموم شه......




میخوام یه مدت همه چی رو ول کنم.... شونه هام زیر بار مسئولیت داره می لرزه..........




بدون خداحافظی.....





و...........


پ ن: آن همه حرف امیدوار کننده کجاست؟؟؟؟


پ ن: چرا بعضی ها اصرار دارند دروغ بگویند؟؟؟؟


پ ن: این روز ها که در آینه نگاه می کنم انگار دشمن بزرگی را می بینم که در حال شکستن است.....


نوشته شده در دوشنبه 24/5/90ساعت 8:1 عصر توسط مریم گلی نظرات ( ) |

چشم به راهش نگذار.......

 

خدا همچنان تنها ماند و مجهول



و در ابدیت و بی پایان ملکوتش بی کس!



و در آفرینش پهناورش بیگانه.
می جست و نمی یافت.



آفریده هایش او را نمی توانستند دید، نمی توانستند فهمید.
می پرستیدنش اما نمیشناختندش.



و خدا چشم به راه "آشنا"بود.



پیکرتراش هنرمند و بزرگی
که در میان انبوه مجسمه های گونه گونه اش
غریب مانده است.



در جمعیت چهره های سنگ و سرد،
تنها نفس می کشید.



کسی " نمی خواست"،
کسی" نمی دید"،
کسی" عصیان نمی کرد"،
کسی "عشق نمی ورزید"،
کسی درد نداشت...


و...



و خداوند خدا برای حرفهایش،
باز هم مخاطبی نیافت!

هیچکس او را نمی شناخت.

هیچ کس با او "انس" نمی توانست بست.
"انسان" را آفرید!


و این، نخستین بهار خلقت بود.


دکتر شریعتی

نوشته شده در پنج شنبه 20/5/90ساعت 1:0 صبح توسط مریم گلی نظرات ( ) |



قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت